تبلیغات |
مطالب جالب درباره وبلاگ موضوعات مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان پیوندهای روزانه صفحات جانبی آمار وبلاگ
تحقیقات دانشمندان نشان میدهد چشم ها واقعا دریچه ای به درون افکار انسان ها هستند و می توان با بررسی حرکت و نگاه انسان ها به افکار آنها پی برد. تحقیقات دانشمندان نشان می دهد چشم ها واقعا دریچه ای به درون افکار انسان ها هستند و می توان با بررسی حرکت و نگاه انسان ها به افکار آن ها پی برد.
یک نگاه مختصر به بالا یا پایین ، چپ یا راست می تواند به فهمیدن آنچه که در ذهن هر انسانی می گذرد کمک کند. در یک تحقیق که توسط دانشگاه ملبورن انجام شده است ، از داوطلبان خواسته شد به یک سری از اعداد بین یک تا ۳۰ فکر کنند و آنها را به صورت تصادفی بیان کنند.
دانشمندان حرکات چشم هر نفر را تحلیل کرده و اعلام کردند که میتوانند عددی را که هر شخص در ذهن خود به آن فکر می کند را با دقت بالایی حدس بزنند. این تحقیقات نشان می دهد که هنر خواندن ذهن می تواند با کمک مطالعه حرکات و حالات غیر ارادی چهره به صورت علمی دربیاید.
دکتر مایکل نیکولاس یک عصب شناس و یکی از نویسندگان این تحقیق در این باره گفت : چشم ها نه تنها به ما اجازه می دهند که دنیای اطراف خود را ببینیم ، بلکه با کمک آنها میتواند به دنیای درون ذهن انسان ها هم نفوذ پیدا کرد.
در این تحقیقات که نتایج آن در نشریه Current Biology به چاپ رسیده است ۱۲ مرد راست دست در یک اتاق تاریک قرار گرفتند و از آنها خواسته شد اعداد بین یک تا ۳۰ را به طور کاملا تصادفی لیست کنند.در این بین حرکات چشم آنها به طور کامل جزئی تحت نظر قرار گرفت و هر حرکت کوچک ثبت شد.
دانشمندان متوجه شدند اگر چشم افراد کمی به طرف چپ و سپس اندکی به سمت پایین حرکت کند ، احتمالا عدد بعدی که آنها انتخاب می کنند کوچک تر خواهد بود ، اما اگر آنها چشمان خود را به سمت راست و بالا حرکت دهند احتمالا عدد بزرگتری را انتخاب خواهند کرد. در این تحقیقات دانشمندان توانستند در ۶۰ درصد موارد به درستی عدد بعدی را حدس بزنند. دکتر توبیاس لوتشر در این باره گفت : ما معمولا اعداد را در یک خط تصور میکنیم.
زمانی که ما در مورد اعداد فکر می کنیم به طور خودکار آنها را در فضا تصور می کنیم و اعداد کوچک را در سمت چپ و اعداد بزرگتر را در سمت راست قرار می دهیم.این در حالی است که ما خودمان هم به این نوع تصور ذهنی که از اعداد داریم توجه نمی کنیم. دانشمندان با انجام این تحقیقات به این نتیجه رسیدند که این گفته قدیمی که چشم ها میتوانند انسان را لو بدهند درست است.
این یافته ها نشان می دهد ارتباطات بسیار پیچیده ای بین افکار انسان ها ، حرکات بدن و جهان اطراف ما وجود دارد. این تحقیقات می تواند از این منظر هم قابل توجه باشد که فکر کردن ساده نسبت به اعداد تصادفی منجر به تغییرات سیستماتیک در موقعیت چشم انسان ها میشود.قبلا نیز حرکات عرضی چشم به محاسبات ریاضی و یادآوری خاطرات گذشته مرتبط شده بود.
پروفسور ریچارد وایزمن استاد روانشناسی دانشگاه هرت فورد شایر در این باره گفت : مغز انسان ها افکار و حرکات بدن را کنترل می کند.اما سوال اصلی این جاست که کدام یک زودتر اتفاق می افتند ، فکر کردن یا حرک بدن؟ به نظر می رسد که این حرکت ها هستند که بر تفکرات انسان ها مقدم هستند و این بسیار موضوع جالبی است.
پروفسور وایزمن گفت آین تحقیقات بر اساس مطالعاتی بود که توسط ادماند جکوبسون روانپزشک آمریکایی در دهه ۱۹۵۰ انجام شد که در طی آن از شرکت کنندگان در تحقیق خواست که به برج ایفل فکر کنند و در این هنگام آنها به طور ناخودآگاه به سمت بالا نگاه می کردند.
نوع مطلب : دانستنی ها، برچسب ها : محققان سوئدی متوجه شدند، نوجوانانی که تا 18 سالگی کمترین ضریب هوشی را در بین همکلاسیهای خود دارند با احتمال بیشتری ممکن است در 40 سالگی اضافه وزن داشته باشند. به گزارش برترین ها البته هنوز علت اصلی این موضوع مشخص نشده است اما محققان حدس میزنند بهره هوشی یک فرد تاثیر زیادی در وضعیت شغلی و میزان درآمد او در آینده دارد که این عامل میتواند روی وزن او هم موثر باشد. برای مثال یک فرد باهوش با احتمال بیشتری ممکن است در یک رشته پردرآمد مشغول به تحصیل شود و به این ترتیب در آینده وضع اقتصادی بهتری هم خواهد داشت. هرچقدر میزان درآمد یک فرد بالاتر باشد به همان اندازه توانایی او برای خرید غذاهای سالمتر هم بیشتر میشود.همچنین افراد پردرآمد بیشتر از دیگران میتوانند برای ورزش کردن و داشتن تفریحات سالم هزینه کنند که این موضوع نیز در داشتن اندام متناسب نقش زیادی دارد.اشخاصی که ضریب هوشی پایینی دارند کمتر وارد دانشگاه میشوند و داشتن تحصیلات پایین هم نقش زیادی در رعایت نکات مرتبط با سلامت و بهداشت دارد. نوع مطلب : دانستنی ها، برچسب ها :
پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظرمیرسید، پسرک هم احساس گرسنگی میکرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد عذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمهای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانهبازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقتشب کجا بودی؟پسرک در حالیکه خیلی خوشحال به نظر میرسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم
نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها : آبشار آنجل بلندترین آبشار جهان است که بلندای آن به۹۷۹ مترمیرسد و در میان جنگلهای دورافتاده پارک ملی کانایما در ایالت بولیوار در جنوب شرقی کشور ونزوئلا جای دارد.
چون این آبشار در جنگل های انبوه قرار دارد، تا دهه ۱۹۳۰ که دولت ونزوئلا به جستجو با هواپیما نپرداخته بود ناشناخته باقی مانده بود. نام این آبشار برگرفته شده از نام جیمز آنجل، کاوشگر آمریکایی است که هواپیمای خود را نزدیک این آبشار بعد از شناسایی در سال ۱۹۳۵ میلادی فرود آورد.
نوع مطلب : دانستنی ها، برچسب ها : یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد
متوجه نامهای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای
به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور
نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگیام با حقوق نا چیز باز نشستگی
می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه
تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از
دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من
هستی به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان
داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری
روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال
بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری
از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف
تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرم اداره پست آن را
برداشته اند ...!!! نوع مطلب : مطالب طنز.....، برچسب ها : پسرک در بالای تپه، در میان علفهای بلند هرز خود را مخفی کرده بود و
همچنان که قلبش تند تند میزد به پایین خیره مانده بود. به مزرعه گندمهای
طلایی فام ناانتها، به رودخانهای نیلگون که آن پشتها جاری بود و به جنگل
پرپشتی که در پشت تمام اینها خوابیده بود مینگریست.
پسرک مشتاقانه به مزرعه چشمدوخته بود. عدهای در میان خوشههای بلند و
زرد مشغول درو بودند و گاه و بیگاه سرهای افتادهی مشغول کار برمیخواستند و
چهرهای آفتابسوخته از دوردست پیدا میشد. پسرک همچنان مینگریست، به
مزرعهدار کهنسال، کارگران و به دخترکی که در آن میان مشغول کمک به بقیه
بود.
پسرک چند روز قبل هنگامی که برای ماهیگیری از کنار مزرعه رد شده بود،
ناخودآگاه احساس کرده بود چشمانی نگاهش میکنند و برگشته بود. چشمانی که
دیگر نتوانست از فکرشان خارج شود. تمام روز چوب ماهیگیریاش را در آب رها
کرده بود و بیحرکت بر تخته سنگی در کنار رود نشسته و به تصویر دخترک ِدر
آب خیره مانده بود.
آن روز هیچ صیدی نگرفت و ماهیها یکی پس از دیگری از دستش میگریختند و
او نمیتوانست از چنگال این حس عجیب که تمام وجودش را فراگرفته بود رهایی
یابد. نمیدانست چه کند، هر بار که آن چشمان را در رویا بازمیدید، حالت
عجیبی فرامیگرفتش. دلش هری پایین میریخت و شادمانی صورتش را سرخ میکرد.
چند روزی بود که هر صبح خروسخوان برمیخواست و خود را از سمت دیگر تپه
به بالا میرساند و دراز میکشید و دزدانه دخترک را از بالا مینگریست. در
تمام طول روز به این فکر میکرد که نام دخترک چه میتواند باشد. نامهای
مختلفی را میسنجید و با ظاهر او مطابقت میداد و تنها چند نام را برای او
متصور بود. چند نام خاص را.
هیچکس نمیدانست که پسرک را چه میشود. صبح زود ناپدید میشد و بعد از
غروب خسته و کوفته تن خستهاش را به خواب میسپرد. هیچکس باور نداشت که
چگونه هفتهای است که دیگر از شیطنتها و خرابکاریها خبری نیست و دیگر پدر
یا مادری با کودک کتک خوردهی خود برای شکایت بر در نمیکوبد.
درو ی مزرعه رو به پایان بود و نگرانی غریبی بر تمام وجود پسرک حکمفرما
شده بود. نمیدانست چه کند، باید راهی مییافت تا خود را به او برساند.
میتوانست خیلی ساده و راحت دخترک را در وقت استراحت ناهار بیابد و تمام
داستان را برایش بگوید، اما نه. فکر دیگری باید میکرد. و نوری در ذهنش
جرقه زد.
فردای آن روز صبح بسیار زود، ساعتی زودتر از هر صبح زود دیگری به سختی
از خواب برخواست، خود را به مزرعه رساند و منتظر ماند تا بقیه بیاید. کمکم
کارگران و مزرعهدار پیر سر و کلهشان پیدا شد. بهانهای جور کرد،
بهانهای مذهبی برای کمک به دیگران و از نذری گفت که باید ادا کند؛ و
اینچنین خود را به جمع دروکاران ملحق ساخت.
اما آنروز دیگر سراغی از دخترک نبود. هر چه تلاش کرد تا او را بیابد به
جایی نرسید، میاندیشید که شاید در وقت استراحت پیدایش شود، اما باز هم از
او خبری نشد. در آخر کار، وقتی همه به طرف دهکده میرفتند، در راه جوانکی
را به حرف کشید و خصوصیات ظاهری دخترک را شرح داد، اما جوابی که شنید بسیار
شگفتانگیز بود.
کارگر جوان به او گفت: «پسر جون من که امسال دختری رو تو مزرعه ندیدم،
راستش اینها که میگی درست شبیه آنجلاست، دختر مزرعهدار، اما، …، اما اون
دختره ی بیچاره که زمستون پارسال از ذاتالریه مرد!» نوع مطلب : مطالب عاشقانه، برچسب ها : پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میكرد. او میخواست مزرعه سیبزمینیاش را شخم بزند اما این كار خیلی سختی بود. تنها پسرش كه میتوانست به او كمك كند، در زندان بود!
پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بكارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من برای كار مزرعه خیلی پیر شدهام. اگر تو اینجا بودی تمام مشكلات من حل میشد. من میدانم كه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی … دوستدار تو پدر
پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت كرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.
صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون اینكه اسلحهای پیدا كنند.
پیرمرد بهتزده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه كند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بكار، این بهترین كاری بود كه از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها : نوع مطلب : مطالب عاشقانه، برچسب ها : پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها :
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.
زن انگلیسی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن فرانسوی گفت:
من هم مثل انگلیسی همونا را گفتم و رفتم کنار.روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم.لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری و رفت
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم. اما روز اول چیزی ندیدم.روز دوم هم چیزی ندیدم.روز سوم هم چیزی ندیدم.شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !!!!
نوع مطلب : مطالب طنز.....، برچسب ها : زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.
با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :
ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.
۱۵ سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.
یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.
کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!! نوع مطلب : مطالب طنز.....، برچسب ها : در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟
در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها : ![]() یک شهروند نپالی به نام خاجندرا ثابار ماگار تلاش میکند نام خود را به عنوان کوتاه قدترین مرد جهان در کتاب ثبت رکوردهای جهانی "گینس" وارد کند. ثابار ماگار هجده سال دارد ولی قد او فقط پنجاه و شش سانتیمتر است. دوستداران وی با ارسال نامه ای برای دفتر گینس در لندن تلاش کردند نام وی را در این کتاب به ثبت برسانند. ثابار ماگار چهار سال پیش درخواست کرد نامش به عنوان کوتاه ترین انسان در کتاب گینس ثبت شود ولی مسئولان موسسه گینس اعلام کردند وی باید تحت معاینات پزشکی قرار گیرد تا ثابت شود رشد وی عملا متوقف شده است.
نوع مطلب : مطالب عجیب، برچسب ها : مرد جوان مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ، به خدا
اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میكرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه
روشن بود و همین برای شنا كافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی
تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و
چراغ را روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود! نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها : |
||